مهاجرت
آخرین باری که او را دیدم 4 سال پیش بود. آن روز مانند هر روز دیگری صبح زود با هم از خواب بیدار شدیم و ساعتها کنار پنجره از نور آفتاب که تک تک نقاط صورتمان را نوازش می داد لذت بردیم. آفتاب سمبل عشقمان بود. انگار که روشنایی و گرمایش فاصله ای را که دنیای فیزیکی بینمان ایجاد کرده بود پر می کرد. همیشه با چشمان نیم بسته به خورشید نگاه می کرد و سپس رویش را به سوی من برمی گرداند و با صدایی لطیف به من می گفت که دوستم دارد. آوای دلنشینش هر بار برایم تازگی خاص خودش را داشت. صدایش هر بارلحن جدیدی داشت و آوای زیبایش مستقیم از گوشهایم به درون دلم راه می یافت و در آن آشفتگی عاشقی ثبات دل انگیزی ایجاد می کرد.
من کمتر صحبت می کردم. بیشترسعی می کردم که با گرمای نگاهم و با نوازشهایم به او بفهمانم که چقدر دوستش دارم. کاش به او می گفتم. اگر می دانستم که دنیا جداییی ابدی برایمان در سرنوشت درج کرده، روزی هزار بار دورش می گشتم و به او می گفتم که چقدر دوستش دارم. فریاد می زدم، فغان می کردم. به همه دنیا هم می گفتم. به همه شان می گفتم که من بدون او هیچم. که من چونان برگی هستم آویخته از شاخه عشقمان که بر درخت وجود او روییده. آنقدر به همیشه بودنش عادت کرده بودم که بعد از رفتنش به شدت با خود غریبی کردم. بعد از آن متوجه شدم که هیچگاه خود را بدون او به درستی نشناخته بودم. وجودش چون جامه زیبایی بود که به من وقار خاصی می بخشید و رفتنش مرا در یک دنیای غریبه تنها و عریان گذاشت.
سختی های زندگی شخصیت ساده و زیبایش را با زره ای از پیچیدگی ها مسلح کرده بودند و چشمهایش را پشت لایه ای از بی احساسی ها منجمد. مدت ها طول کشید تا اینکه موفق شدم آن جدار یخ را آب کنم و با زیبایی که پشت آن لایه مخفی شده بود آشنا شوم. از ابتدا به او باور داشتم. می دانستم که روزی که آن یخ آب شود، روز وصال ما خواهد بود و آن روز است که با زیباترین موجود روی زمین آشنا خواهم شد. با وجود ایمان پایدارم به زیبایی بی انتهایش، هیچگاه فکر نمی کردم که پس از اکتشاف بزرگم با کسی آشنا خواهم شد که معنای واقعی عشق را به من خواهد آموخت. آن جدار یخ که آب شد، مردمک مشکی چشمهایش شور و اشتیاق فراوانی به زندگی پیدا کردند و با لرزشهایشان با من از عشقی صحبت کردند که بارها از آنچه که من در دنیا حس کرده بودم عمیق تر، زیباتر و پایدارتر بود. از آن به بعد دیگر او بود که می کوشید که یخ وجود مرا آب کند. پس از آن به من آزادانه و بی پروا عشق ورزید و دوران جدیدی را در زندگی ام آغاز کرد. عمق و زیبایی آن دوران بود که مرا با من کنونی آشنا کرد. اگر او نبود، من هم نبودم.
هیچوقت اولین باری که دیدمش را فراموش نخواهم کرد. دخترک با جعبه ای در دستش وارد اطاق شد و به سرعت مشغول باز کردن جعبه شد. سپس دستهایش وارد جعبه شد و به آرامی او را بیرون آورد. چند لحظه ای به او خیره شد و سپس از خوشحالی شروع کرد به بالا و پایین پریدن و فریاد کشیدن. با هیجان پدرش را صدا کرد: "بابا، بابا". اندکی بعد پدر با کنجکاوی در اطاق را باز کرد و وارد شد. دخترک با ذوق فریاد زد: "عروسک جدیدم را ببین بابا. خیلی از قبلی قشنگ تره!" سپس مرا با آن یکی دستش بلند کرد و هردویمان را رو به پدرش بالا نگه داشت. تازه آن موقع بود که توانستم به درستی ببینمش. دخترک راست می گفت. خیلی از من زیباتر بود. از همان ابتدا شیفته صورت زیبایش شدم. چهره ای داشت کشیده، با موهایی طلایی و صاف و بلند که قسمتی از شانه هایش را می پوشاند. گونه های برجسته اش به چهره اش حالتی متفکرانه می افزود و چشمهای آبی و زیبایش چون اقیانوسی عمیق پیچیده ترین فکرها و احساسها را در خود غرق می کرد و جای آنها را به آرامشی بسیار ساده می داد.
شبها دخترک او را سمت راست تخت و مرا سمت چپ تخت می گذاشت و خود در بین ما می خوابید. هر شب آرزو می کردم که دخترک در خواب غلطی بخورد بلکه بتوانم به او نزدیک تر شوم و بهتر نگاهش کنم. از نگاه کردن به او سیر نمی شدم. اوایل تا ماهها با من صحبت نمی کرد. بی تفاوتی اش باعث می شد که از درون گر بگیرم و حتی بیشتر بپرستمش. از همان ابتدا حس کردم که دخترک او را بیشتر از من دوست دارد. شبها گاهی اوقات مرا کامل فراموش می کرد و پشت به من با او به آرامی به خواب می رفت. به او حق می دادم. شاید اگر من هم جای او بودم همین کار را می کردم. کم توجهی به آن همه زیبایی که در آن جثه کوچک گنجیده بود کار بسیار دشواری بود.
مدتها به آن روز کذایی فکر کردم. آن روز پدر دخترک وارد اطاق شد و به او گفت: "دخترم وسایلت را جمع کن که می خواهیم مهاجرت کنیم به آن سوی دنیا." من و او با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم و به معنای کلمه مهاجرت اندیشیدیم. آن روز ساعتها به این موضوع فکر کردیم و سعی کردیم که با حدسهای مختلفمان به نحوی این معمای مبهم را حل کنیم ولی هیچکدام به جواب قانع کننده ای نریسیدیم. همیشه مواقعی که مساله ای دشوار برایمان حل نشده باقی می ماند، ابروهای باریکش را بالا می انداخت و با لبخندی امیدوار کننده به من نگاه می کرد و می گفت: "نگران نباش. تا زمانی که یکدیگر را داریم به هر آنچه که بخواهیم می رسیم و جواب هر معمایی را که بخواهیم بدست می آوریم."
دخترک چمدانی بزرگ را در میان اطاق گذاشته بود و وسایل مختلف را یکی پس از دیگری درون آن قرار می داد. از او پرسیدم: "آیا فکر می کنی که ما را هم همانند وسایل دیگر درون چمدان خواهد گذاشت؟". با چشمان بهت زده اش به من نگاه کرد و با لرزش خفیف گونه هایش به من فهماند که جوابی برای سوالم ندارد. هر دو متوجه شده بودیم که مهاجرت با لغتهای دیگر خیلی فرق دارد ولی کماکان برای هردویمان چون رازی اسرارآمیز باقی مانده بود. دخترک یک هفته ای مشغول جمع کردن وسایل بود. اکثر اطاق خالی شده بود. دیگرحتی او هم نگران بود. انگار که هردویمان حس می کردیم که اتفاق بدی در انتظارمان است.
روز آخر پدر دخترک وارد اطاق شد و گفت: "آماده هستی؟ دارد دیر می شود." دخترک نگاهی به چمدان کرد و با ناراحتی گفت: "بابا عروسکهایم توی چمدان جا نمی شوند." پدر نگاهی به چمدان انداخت و سپس خم شد و با جا به جا کردن وسایل کمی فضا در گوشه چمدان ایجاد کرد و گفت: "یکی از عروسکهایت جا می شود. آن یکی را بگذار تا باری دیگر با خود ببریم." دخترک به ما نگاه کرد، ابروهایش را بالا انداخت و با لحنی غمگین گفت: "پس فقط آنی را که خاله به من داد می آورم." در همین حین دستش به سمت ما آمد و او را بلند کرد و درون چمدان گذاشت و درش را بست. اندکی بعد پدر چمدان را برداشت و به همراه دخترک با خود برد.
همه رفتند. سکوتی مطلق تمامی اطاق را در بر گرفت. از تعجب تا چند دقیقه ای پلک نمی زدم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. محیط به ناگه برایم غریبه شد. احساس غریبی مرا از کلمه مهاجرت ترساند و محیط سرد و خالی اطاق به آتش وحشت درونم دامن زد. به یاد صحبتهایش افتادم. به یاد مواقعی که با آرامش و خوش بینی اش به من فهمانده بود که احساس تلخی که گهگاهی وجود مرا در بر می گرفت چون رویایی بیش در فکر من نبود. به یاد مواقعی افتادم که به من نشان داده بود که با در پیش گرفتن آن خوش بینی ساده، زندگی نیز روی خوش و ساده اش را به من نشان خواهد داد. راست می گفت. هر بار که از ته دل به آن خوش بینی زیبا اطمینان کرده بودم صورت مسایل به نحوی برایم ساده شده بود که دیگر انگار حتی نیازی به کوچکترین تلاشی برای پیدا کردن راه حل برایشان وجود نداشت.
احساس سرد و تلخم به ناگه از بین رفت. حساس امیدواری شدیدی به من اطمینان داد که به زودی باز خواهد گشت. با خود فکر کردم که شاید مهاجرت نام محلی است نزدیک به خانه مان و همه به آنجا رفته اند و تا چند ساعتی بعد باز خواهند گشت. چند ساعتی صبر کردم ولی خبری از آنها نشد. آفتاب داشت کم کم غروب می کرد. با خود فکر کردم که شاید مهاجرت یک مهمانی است و همه برای صرف شام به آنجا رفته اند و تا آخر شب باز خواهند گشت. نیمه شب شد و کماکان خبری از آنها نشد. با خود گفتم شاید مهاجرت محلی است در حومه شهر و همه برای تفریح به آنجا رفته اند و تا صبح باز خواهند گشت. خورشید طلوع کرد و صبح آمد ولی باز از آنها خبری نشد. با خود گفتم که شاید مهاجرت محلی است دور تر از حومه شهر و همه به آنجا رفته اند و بعد از چند روزی باز خواهند گشت. روزها، هفته ها و ماه ها سپری شدند و کماکان خبری از آنها نشد.
در تمام این مدت به نصیحتهایش گوش کردم و با خوش بینی ساده ای که پیشه کرده بودم به دل غمگین و ناصبور خود به بهانه های مختلف امیدواری دادم و صبورانه به انتظارش گذاشتم. از آن روز 4 سال گذشت و در این مدت دل غمگینم به صبورانه انتظار کشیدن عادت کرد. دیشب برای اولین بار احساس راحتی خاصی به من فهماند که دیگر دوران انتظارم به سر آمده. نور زیبای مهتاب برایم مفهوم جدیدی را تداعی کرد و جواب سوالی که زنگی ام را برای 4 سال در نقطه ای متوقف نگه داشته بود در اختیارم گذاشت. یک آن حس کردم که دیگر از نور ماه بیشتر از نور خورشید لذت می برم. ماه دیگر سمبل تنهاییم شده بود. انگار که نور زیبایش فاصله ای را که دنیای فیزیکی بین من و خودم ایجاد کرده بود پر می کرد. دیشب به ماه نیمه پر نگاه کردم و چشمهایم را بستم و همانطور که نور زیبایش تک تک نقاط صورتم را نوازش می داد با خود گفتم: مهاجرت همانیست که عزیزترین هایت را از تو می گیرد و هیچگاه به تو باز نمی گرداند
من کمتر صحبت می کردم. بیشترسعی می کردم که با گرمای نگاهم و با نوازشهایم به او بفهمانم که چقدر دوستش دارم. کاش به او می گفتم. اگر می دانستم که دنیا جداییی ابدی برایمان در سرنوشت درج کرده، روزی هزار بار دورش می گشتم و به او می گفتم که چقدر دوستش دارم. فریاد می زدم، فغان می کردم. به همه دنیا هم می گفتم. به همه شان می گفتم که من بدون او هیچم. که من چونان برگی هستم آویخته از شاخه عشقمان که بر درخت وجود او روییده. آنقدر به همیشه بودنش عادت کرده بودم که بعد از رفتنش به شدت با خود غریبی کردم. بعد از آن متوجه شدم که هیچگاه خود را بدون او به درستی نشناخته بودم. وجودش چون جامه زیبایی بود که به من وقار خاصی می بخشید و رفتنش مرا در یک دنیای غریبه تنها و عریان گذاشت.
سختی های زندگی شخصیت ساده و زیبایش را با زره ای از پیچیدگی ها مسلح کرده بودند و چشمهایش را پشت لایه ای از بی احساسی ها منجمد. مدت ها طول کشید تا اینکه موفق شدم آن جدار یخ را آب کنم و با زیبایی که پشت آن لایه مخفی شده بود آشنا شوم. از ابتدا به او باور داشتم. می دانستم که روزی که آن یخ آب شود، روز وصال ما خواهد بود و آن روز است که با زیباترین موجود روی زمین آشنا خواهم شد. با وجود ایمان پایدارم به زیبایی بی انتهایش، هیچگاه فکر نمی کردم که پس از اکتشاف بزرگم با کسی آشنا خواهم شد که معنای واقعی عشق را به من خواهد آموخت. آن جدار یخ که آب شد، مردمک مشکی چشمهایش شور و اشتیاق فراوانی به زندگی پیدا کردند و با لرزشهایشان با من از عشقی صحبت کردند که بارها از آنچه که من در دنیا حس کرده بودم عمیق تر، زیباتر و پایدارتر بود. از آن به بعد دیگر او بود که می کوشید که یخ وجود مرا آب کند. پس از آن به من آزادانه و بی پروا عشق ورزید و دوران جدیدی را در زندگی ام آغاز کرد. عمق و زیبایی آن دوران بود که مرا با من کنونی آشنا کرد. اگر او نبود، من هم نبودم.
هیچوقت اولین باری که دیدمش را فراموش نخواهم کرد. دخترک با جعبه ای در دستش وارد اطاق شد و به سرعت مشغول باز کردن جعبه شد. سپس دستهایش وارد جعبه شد و به آرامی او را بیرون آورد. چند لحظه ای به او خیره شد و سپس از خوشحالی شروع کرد به بالا و پایین پریدن و فریاد کشیدن. با هیجان پدرش را صدا کرد: "بابا، بابا". اندکی بعد پدر با کنجکاوی در اطاق را باز کرد و وارد شد. دخترک با ذوق فریاد زد: "عروسک جدیدم را ببین بابا. خیلی از قبلی قشنگ تره!" سپس مرا با آن یکی دستش بلند کرد و هردویمان را رو به پدرش بالا نگه داشت. تازه آن موقع بود که توانستم به درستی ببینمش. دخترک راست می گفت. خیلی از من زیباتر بود. از همان ابتدا شیفته صورت زیبایش شدم. چهره ای داشت کشیده، با موهایی طلایی و صاف و بلند که قسمتی از شانه هایش را می پوشاند. گونه های برجسته اش به چهره اش حالتی متفکرانه می افزود و چشمهای آبی و زیبایش چون اقیانوسی عمیق پیچیده ترین فکرها و احساسها را در خود غرق می کرد و جای آنها را به آرامشی بسیار ساده می داد.
شبها دخترک او را سمت راست تخت و مرا سمت چپ تخت می گذاشت و خود در بین ما می خوابید. هر شب آرزو می کردم که دخترک در خواب غلطی بخورد بلکه بتوانم به او نزدیک تر شوم و بهتر نگاهش کنم. از نگاه کردن به او سیر نمی شدم. اوایل تا ماهها با من صحبت نمی کرد. بی تفاوتی اش باعث می شد که از درون گر بگیرم و حتی بیشتر بپرستمش. از همان ابتدا حس کردم که دخترک او را بیشتر از من دوست دارد. شبها گاهی اوقات مرا کامل فراموش می کرد و پشت به من با او به آرامی به خواب می رفت. به او حق می دادم. شاید اگر من هم جای او بودم همین کار را می کردم. کم توجهی به آن همه زیبایی که در آن جثه کوچک گنجیده بود کار بسیار دشواری بود.
مدتها به آن روز کذایی فکر کردم. آن روز پدر دخترک وارد اطاق شد و به او گفت: "دخترم وسایلت را جمع کن که می خواهیم مهاجرت کنیم به آن سوی دنیا." من و او با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم و به معنای کلمه مهاجرت اندیشیدیم. آن روز ساعتها به این موضوع فکر کردیم و سعی کردیم که با حدسهای مختلفمان به نحوی این معمای مبهم را حل کنیم ولی هیچکدام به جواب قانع کننده ای نریسیدیم. همیشه مواقعی که مساله ای دشوار برایمان حل نشده باقی می ماند، ابروهای باریکش را بالا می انداخت و با لبخندی امیدوار کننده به من نگاه می کرد و می گفت: "نگران نباش. تا زمانی که یکدیگر را داریم به هر آنچه که بخواهیم می رسیم و جواب هر معمایی را که بخواهیم بدست می آوریم."
دخترک چمدانی بزرگ را در میان اطاق گذاشته بود و وسایل مختلف را یکی پس از دیگری درون آن قرار می داد. از او پرسیدم: "آیا فکر می کنی که ما را هم همانند وسایل دیگر درون چمدان خواهد گذاشت؟". با چشمان بهت زده اش به من نگاه کرد و با لرزش خفیف گونه هایش به من فهماند که جوابی برای سوالم ندارد. هر دو متوجه شده بودیم که مهاجرت با لغتهای دیگر خیلی فرق دارد ولی کماکان برای هردویمان چون رازی اسرارآمیز باقی مانده بود. دخترک یک هفته ای مشغول جمع کردن وسایل بود. اکثر اطاق خالی شده بود. دیگرحتی او هم نگران بود. انگار که هردویمان حس می کردیم که اتفاق بدی در انتظارمان است.
روز آخر پدر دخترک وارد اطاق شد و گفت: "آماده هستی؟ دارد دیر می شود." دخترک نگاهی به چمدان کرد و با ناراحتی گفت: "بابا عروسکهایم توی چمدان جا نمی شوند." پدر نگاهی به چمدان انداخت و سپس خم شد و با جا به جا کردن وسایل کمی فضا در گوشه چمدان ایجاد کرد و گفت: "یکی از عروسکهایت جا می شود. آن یکی را بگذار تا باری دیگر با خود ببریم." دخترک به ما نگاه کرد، ابروهایش را بالا انداخت و با لحنی غمگین گفت: "پس فقط آنی را که خاله به من داد می آورم." در همین حین دستش به سمت ما آمد و او را بلند کرد و درون چمدان گذاشت و درش را بست. اندکی بعد پدر چمدان را برداشت و به همراه دخترک با خود برد.
همه رفتند. سکوتی مطلق تمامی اطاق را در بر گرفت. از تعجب تا چند دقیقه ای پلک نمی زدم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. محیط به ناگه برایم غریبه شد. احساس غریبی مرا از کلمه مهاجرت ترساند و محیط سرد و خالی اطاق به آتش وحشت درونم دامن زد. به یاد صحبتهایش افتادم. به یاد مواقعی که با آرامش و خوش بینی اش به من فهمانده بود که احساس تلخی که گهگاهی وجود مرا در بر می گرفت چون رویایی بیش در فکر من نبود. به یاد مواقعی افتادم که به من نشان داده بود که با در پیش گرفتن آن خوش بینی ساده، زندگی نیز روی خوش و ساده اش را به من نشان خواهد داد. راست می گفت. هر بار که از ته دل به آن خوش بینی زیبا اطمینان کرده بودم صورت مسایل به نحوی برایم ساده شده بود که دیگر انگار حتی نیازی به کوچکترین تلاشی برای پیدا کردن راه حل برایشان وجود نداشت.
احساس سرد و تلخم به ناگه از بین رفت. حساس امیدواری شدیدی به من اطمینان داد که به زودی باز خواهد گشت. با خود فکر کردم که شاید مهاجرت نام محلی است نزدیک به خانه مان و همه به آنجا رفته اند و تا چند ساعتی بعد باز خواهند گشت. چند ساعتی صبر کردم ولی خبری از آنها نشد. آفتاب داشت کم کم غروب می کرد. با خود فکر کردم که شاید مهاجرت یک مهمانی است و همه برای صرف شام به آنجا رفته اند و تا آخر شب باز خواهند گشت. نیمه شب شد و کماکان خبری از آنها نشد. با خود گفتم شاید مهاجرت محلی است در حومه شهر و همه برای تفریح به آنجا رفته اند و تا صبح باز خواهند گشت. خورشید طلوع کرد و صبح آمد ولی باز از آنها خبری نشد. با خود گفتم که شاید مهاجرت محلی است دور تر از حومه شهر و همه به آنجا رفته اند و بعد از چند روزی باز خواهند گشت. روزها، هفته ها و ماه ها سپری شدند و کماکان خبری از آنها نشد.
در تمام این مدت به نصیحتهایش گوش کردم و با خوش بینی ساده ای که پیشه کرده بودم به دل غمگین و ناصبور خود به بهانه های مختلف امیدواری دادم و صبورانه به انتظارش گذاشتم. از آن روز 4 سال گذشت و در این مدت دل غمگینم به صبورانه انتظار کشیدن عادت کرد. دیشب برای اولین بار احساس راحتی خاصی به من فهماند که دیگر دوران انتظارم به سر آمده. نور زیبای مهتاب برایم مفهوم جدیدی را تداعی کرد و جواب سوالی که زنگی ام را برای 4 سال در نقطه ای متوقف نگه داشته بود در اختیارم گذاشت. یک آن حس کردم که دیگر از نور ماه بیشتر از نور خورشید لذت می برم. ماه دیگر سمبل تنهاییم شده بود. انگار که نور زیبایش فاصله ای را که دنیای فیزیکی بین من و خودم ایجاد کرده بود پر می کرد. دیشب به ماه نیمه پر نگاه کردم و چشمهایم را بستم و همانطور که نور زیبایش تک تک نقاط صورتم را نوازش می داد با خود گفتم: مهاجرت همانیست که عزیزترین هایت را از تو می گیرد و هیچگاه به تو باز نمی گرداند