Wednesday, July 26, 2006

مهاجرت

آخرین باری که او را دیدم 4 سال پیش بود. آن روز مانند هر روز دیگری صبح زود با هم از خواب بیدار شدیم و ساعتها کنار پنجره از نور آفتاب که تک تک نقاط صورتمان را نوازش می داد لذت بردیم. آفتاب سمبل عشقمان بود. انگار که روشنایی و گرمایش فاصله ای را که دنیای فیزیکی بینمان ایجاد کرده بود پر می کرد. همیشه با چشمان نیم بسته به خورشید نگاه می کرد و سپس رویش را به سوی من برمی گرداند و با صدایی لطیف به من می گفت که دوستم دارد. آوای دلنشینش هر بار برایم تازگی خاص خودش را داشت. صدایش هر بارلحن جدیدی داشت و آوای زیبایش مستقیم از گوشهایم به درون دلم راه می یافت و در آن آشفتگی عاشقی ثبات دل انگیزی ایجاد می کرد.

من کمتر صحبت می کردم. بیشترسعی می کردم که با گرمای نگاهم و با نوازشهایم به او بفهمانم که چقدر دوستش دارم. کاش به او می گفتم. اگر می دانستم که دنیا جداییی ابدی برایمان در سرنوشت درج کرده، روزی هزار بار دورش می گشتم و به او می گفتم که چقدر دوستش دارم. فریاد می زدم، فغان می کردم. به همه دنیا هم می گفتم. به همه شان می گفتم که من بدون او هیچم. که من چونان برگی هستم آویخته از شاخه عشقمان که بر درخت وجود او روییده. آنقدر به همیشه بودنش عادت کرده بودم که بعد از رفتنش به شدت با خود غریبی کردم. بعد از آن متوجه شدم که هیچگاه خود را بدون او به درستی نشناخته بودم. وجودش چون جامه زیبایی بود که به من وقار خاصی می بخشید و رفتنش مرا در یک دنیای غریبه تنها و عریان گذاشت.

سختی های زندگی شخصیت ساده و زیبایش را با زره ای از پیچیدگی ها مسلح کرده بودند و چشمهایش را پشت لایه ای از بی احساسی ها منجمد. مدت ها طول کشید تا اینکه موفق شدم آن جدار یخ را آب کنم و با زیبایی که پشت آن لایه مخفی شده بود آشنا شوم. از ابتدا به او باور داشتم. می دانستم که روزی که آن یخ آب شود، روز وصال ما خواهد بود و آن روز است که با زیباترین موجود روی زمین آشنا خواهم شد. با وجود ایمان پایدارم به زیبایی بی انتهایش، هیچگاه فکر نمی کردم که پس از اکتشاف بزرگم با کسی آشنا خواهم شد که معنای واقعی عشق را به من خواهد آموخت. آن جدار یخ که آب شد، مردمک مشکی چشمهایش شور و اشتیاق فراوانی به زندگی پیدا کردند و با لرزشهایشان با من از عشقی صحبت کردند که بارها از آنچه که من در دنیا حس کرده بودم عمیق تر، زیباتر و پایدارتر بود. از آن به بعد دیگر او بود که می کوشید که یخ وجود مرا آب کند. پس از آن به من آزادانه و بی پروا عشق ورزید و دوران جدیدی را در زندگی ام آغاز کرد. عمق و زیبایی آن دوران بود که مرا با من کنونی آشنا کرد. اگر او نبود، من هم نبودم.

هیچوقت اولین باری که دیدمش را فراموش نخواهم کرد. دخترک با جعبه ای در دستش وارد اطاق شد و به سرعت مشغول باز کردن جعبه شد. سپس دستهایش وارد جعبه شد و به آرامی او را بیرون آورد. چند لحظه ای به او خیره شد و سپس از خوشحالی شروع کرد به بالا و پایین پریدن و فریاد کشیدن. با هیجان پدرش را صدا کرد: "بابا، بابا". اندکی بعد پدر با کنجکاوی در اطاق را باز کرد و وارد شد. دخترک با ذوق فریاد زد: "عروسک جدیدم را ببین بابا. خیلی از قبلی قشنگ تره!" سپس مرا با آن یکی دستش بلند کرد و هردویمان را رو به پدرش بالا نگه داشت. تازه آن موقع بود که توانستم به درستی ببینمش. دخترک راست می گفت. خیلی از من زیباتر بود. از همان ابتدا شیفته صورت زیبایش شدم. چهره ای داشت کشیده، با موهایی طلایی و صاف و بلند که قسمتی از شانه هایش را می پوشاند. گونه های برجسته اش به چهره اش حالتی متفکرانه می افزود و چشمهای آبی و زیبایش چون اقیانوسی عمیق پیچیده ترین فکرها و احساسها را در خود غرق می کرد و جای آنها را به آرامشی بسیار ساده می داد.

شبها دخترک او را سمت راست تخت و مرا سمت چپ تخت می گذاشت و خود در بین ما می خوابید. هر شب آرزو می کردم که دخترک در خواب غلطی بخورد بلکه بتوانم به او نزدیک تر شوم و بهتر نگاهش کنم. از نگاه کردن به او سیر نمی شدم. اوایل تا ماهها با من صحبت نمی کرد. بی تفاوتی اش باعث می شد که از درون گر بگیرم و حتی بیشتر بپرستمش. از همان ابتدا حس کردم که دخترک او را بیشتر از من دوست دارد. شبها گاهی اوقات مرا کامل فراموش می کرد و پشت به من با او به آرامی به خواب می رفت. به او حق می دادم. شاید اگر من هم جای او بودم همین کار را می کردم. کم توجهی به آن همه زیبایی که در آن جثه کوچک گنجیده بود کار بسیار دشواری بود.

مدتها به آن روز کذایی فکر کردم. آن روز پدر دخترک وارد اطاق شد و به او گفت: "دخترم وسایلت را جمع کن که می خواهیم مهاجرت کنیم به آن سوی دنیا." من و او با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم و به معنای کلمه مهاجرت اندیشیدیم. آن روز ساعتها به این موضوع فکر کردیم و سعی کردیم که با حدسهای مختلفمان به نحوی این معمای مبهم را حل کنیم ولی هیچکدام به جواب قانع کننده ای نریسیدیم. همیشه مواقعی که مساله ای دشوار برایمان حل نشده باقی می ماند، ابروهای باریکش را بالا می انداخت و با لبخندی امیدوار کننده به من نگاه می کرد و می گفت: "نگران نباش. تا زمانی که یکدیگر را داریم به هر آنچه که بخواهیم می رسیم و جواب هر معمایی را که بخواهیم بدست می آوریم."

دخترک چمدانی بزرگ را در میان اطاق گذاشته بود و وسایل مختلف را یکی پس از دیگری درون آن قرار می داد. از او پرسیدم: "آیا فکر می کنی که ما را هم همانند وسایل دیگر درون چمدان خواهد گذاشت؟". با چشمان بهت زده اش به من نگاه کرد و با لرزش خفیف گونه هایش به من فهماند که جوابی برای سوالم ندارد. هر دو متوجه شده بودیم که مهاجرت با لغتهای دیگر خیلی فرق دارد ولی کماکان برای هردویمان چون رازی اسرارآمیز باقی مانده بود. دخترک یک هفته ای مشغول جمع کردن وسایل بود. اکثر اطاق خالی شده بود. دیگرحتی او هم نگران بود. انگار که هردویمان حس می کردیم که اتفاق بدی در انتظارمان است.

روز آخر پدر دخترک وارد اطاق شد و گفت: "آماده هستی؟ دارد دیر می شود." دخترک نگاهی به چمدان کرد و با ناراحتی گفت: "بابا عروسکهایم توی چمدان جا نمی شوند." پدر نگاهی به چمدان انداخت و سپس خم شد و با جا به جا کردن وسایل کمی فضا در گوشه چمدان ایجاد کرد و گفت: "یکی از عروسکهایت جا می شود. آن یکی را بگذار تا باری دیگر با خود ببریم." دخترک به ما نگاه کرد، ابروهایش را بالا انداخت و با لحنی غمگین گفت: "پس فقط آنی را که خاله به من داد می آورم." در همین حین دستش به سمت ما آمد و او را بلند کرد و درون چمدان گذاشت و درش را بست. اندکی بعد پدر چمدان را برداشت و به همراه دخترک با خود برد.

همه رفتند. سکوتی مطلق تمامی اطاق را در بر گرفت. از تعجب تا چند دقیقه ای پلک نمی زدم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. محیط به ناگه برایم غریبه شد. احساس غریبی مرا از کلمه مهاجرت ترساند و محیط سرد و خالی اطاق به آتش وحشت درونم دامن زد. به یاد صحبتهایش افتادم. به یاد مواقعی که با آرامش و خوش بینی اش به من فهمانده بود که احساس تلخی که گهگاهی وجود مرا در بر می گرفت چون رویایی بیش در فکر من نبود. به یاد مواقعی افتادم که به من نشان داده بود که با در پیش گرفتن آن خوش بینی ساده، زندگی نیز روی خوش و ساده اش را به من نشان خواهد داد. راست می گفت. هر بار که از ته دل به آن خوش بینی زیبا اطمینان کرده بودم صورت مسایل به نحوی برایم ساده شده بود که دیگر انگار حتی نیازی به کوچکترین تلاشی برای پیدا کردن راه حل برایشان وجود نداشت.

احساس سرد و تلخم به ناگه از بین رفت. حساس امیدواری شدیدی به من اطمینان داد که به زودی باز خواهد گشت. با خود فکر کردم که شاید مهاجرت نام محلی است نزدیک به خانه مان و همه به آنجا رفته اند و تا چند ساعتی بعد باز خواهند گشت. چند ساعتی صبر کردم ولی خبری از آنها نشد. آفتاب داشت کم کم غروب می کرد. با خود فکر کردم که شاید مهاجرت یک مهمانی است و همه برای صرف شام به آنجا رفته اند و تا آخر شب باز خواهند گشت. نیمه شب شد و کماکان خبری از آنها نشد. با خود گفتم شاید مهاجرت محلی است در حومه شهر و همه برای تفریح به آنجا رفته اند و تا صبح باز خواهند گشت. خورشید طلوع کرد و صبح آمد ولی باز از آنها خبری نشد. با خود گفتم که شاید مهاجرت محلی است دور تر از حومه شهر و همه به آنجا رفته اند و بعد از چند روزی باز خواهند گشت. روزها، هفته ها و ماه ها سپری شدند و کماکان خبری از آنها نشد.

در تمام این مدت به نصیحتهایش گوش کردم و با خوش بینی ساده ای که پیشه کرده بودم به دل غمگین و ناصبور خود به بهانه های مختلف امیدواری دادم و صبورانه به انتظارش گذاشتم. از آن روز 4 سال گذشت و در این مدت دل غمگینم به صبورانه انتظار کشیدن عادت کرد. دیشب برای اولین بار احساس راحتی خاصی به من فهماند که دیگر دوران انتظارم به سر آمده. نور زیبای مهتاب برایم مفهوم جدیدی را تداعی کرد و جواب سوالی که زنگی ام را برای 4 سال در نقطه ای متوقف نگه داشته بود در اختیارم گذاشت. یک آن حس کردم که دیگر از نور ماه بیشتر از نور خورشید لذت می برم. ماه دیگر سمبل تنهاییم شده بود. انگار که نور زیبایش فاصله ای را که دنیای فیزیکی بین من و خودم ایجاد کرده بود پر می کرد. دیشب به ماه نیمه پر نگاه کردم و چشمهایم را بستم و همانطور که نور زیبایش تک تک نقاط صورتم را نوازش می داد با خود گفتم: مهاجرت همانیست که عزیزترین هایت را از تو می گیرد و هیچگاه به تو باز نمی گرداند

Monday, June 05, 2006

یک اتفاق خوب

ساعتها جلوی تلویزیون نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد. سخت در فکر بود. غصه تنهایی اش را می خورد. 80 سالش بود و 10 سال گذشته زندگی اش را در تنهایی مطلق گذرانده بود. جوان تر که بود از تنهایی اش خیلی لذت می برد. همیشه به محض اینکه فرصتی پیدا می شد، شروع به قدم زدن می کرد و با ظرافت خاصی ماجراهای مهم زندگی اش را از ابتدا برای خود بلند بلند بازگو می کرد. انگار این کاربه او کمک می کرد که به وقایع از دیدگاه جدیدی نگاه کند و استنباطش را از ماجراها پا به پای شخصیتش و معیارهای اخلاقی اش رشد بدهد.

از10 سال پیش که همسرش را از دست داد، زندگی بیش از آنچه که در جوانی فکرش را کرده بود به او برای تنهایی و فکرکردن فرصت داد. در این مدت آنقدرخاطراتش را مرور کرد که دیگر تصاویر کم کم از صفحه ذهنش محو شدند. دیگر وقتی به خاطراتش فکر می کرد به جای تصاویر واقعی خاطرات بیشتر تصاویری که سالها در ذهنش ساخته و پرداخته بود در فکرش مجسم می شدند. با خاطرات خودش بیگانه شده بود و دیگر از تنهایی اش لذت نمی برد. خیلی از اوقات به مهمترین خاطرات زندگی اش شک می کرد و با وجود اینکه از ته دل می دانست که واقعا اتفاق افتاده اند، چون تصویر واضحی ازآنها در ذهن نداشت، راهی برای مطمئن کردن دل لرزانش پیدا نمی کرد. پیرمرد تلخ ترین سالهای زندگی اش را می گذراند.

دراین دنیا خیلی تنها بود. هر دو تا پسرش را به همراه خانواده هایشان 10 سال پیش در یک تصادف وحشتناک از دست داد و همسرش هم که بعد از آن ماجرا دچار افسردگی شدیدی شد 3 ماه بعد دق کرد و مرد. دوستان و آشنایان هم به مرور یکی پس از دیگری رفتند و هر کدام به نوعی پیرمرد را تنهاتر کردند. در تمام این دنیا فقط کوچکترین نوه اش برایش باقی مانده بود که 25 سال پیش به آن سوی دنیا مهاجرت کرده یود و این غیبت باعث شده بود که از آن حادثه جان گداز در امان بماند.

نوه اش را خیلی دوست داشت. پسرک به علت گرفتاری شدید کاری پدر و مادرش بیشتر دوران کودکی اش را پیش پیرمرد و مادربزرگش گذرانده بود. از همان ابتدا رابطه عاطفی عمیقی بین پدربزرگ و نوه حس می شد. پیرمرد توانایی های فوق العاده ای در بچه می دید و سعی می کرد که هر روز چیز جدیدی به او یاد بدهد و با هر نکتهً جدیدی که نوه اش یاد می گرفت، احساس وجد و سرور سراپایش را فرا می گرفت و با تمام وجود به او افتخار می کرد. پسرک هم از 2 , 3 سالگی عاشق پدر بزرگش شده بود و او را بهترین مرد دنیا می دانست. پسرک روزها در حیاط خانهء پدربزرگ ساعتها به او که مشغول کار کردن بود خیره می شد و درون دل او را تمجید می کرد. همیشه به جعبه ابزار پدر بزرگش نگاه می کرد و در رویاهایش خودش را می دید که بزرگ شده و جعبه ابزار پدر بزرگ را در کنارش دارد و با زبردستی مشغول استفاده از ابزارهاست. پدر بزرگ هم که شباهت غریبی بین خود و نوه اش حس می کرد، با سر افرازی در رویاهایش نوه اش را می دید که بزرگ شده و همه موفقیت هایی را که خودش نتوانسته بود در این دنیا کسب کند بدست آورده است.

روزی که پسرک از مملکت رفت قسمتی از وجود پیرمرد را هم با خودش برد. پیرمرد خیلی تلاش کرده بود که پدر و مادرپسرک را متقاعد کند که اجازه بدهند پسرک در مملکت خودشان تحصیل کند اما موفق نشده بود. به او می گفتند که مملکت خودشان محیط مناسبی برای تحصیل کردن ندارد. پسرک آن روز به پدر بزرگش که با استواری جلوی سرازیر شدن اشکهایش را گرفته بود گفت که به زودی باز خواهد گشت ولی بعدها سرنوشت نشان داد که بازگشتش آنقدر هم زود نبود و علَتش هم با آنچه که هر دو فکر می کردند متفاوت.

پسرک 15 سال بعد برای مراسم ترحیم والدینش بازگشت. سالهای دوری فاصله بین پیرمرد و نوه اش را به صورت نا باورانه ای زیاد کرده بود. پیر مرد که هنوز تصویر جوانی 15 ساله را از نوه اش در ذهن داشت، ازبرخورد با مردی 30 ساله، با قامتی بلند و چهره ای پخته بسیار متحیر بود و کمی با او غریبی می کرد. پسرک هم که در این مدت سرد و گرم دنیا را در کشوری غریب چشیده بود حس می کرد که چیزهایی دیده و یاد گرفته که دیگر پدر بزرگش از آنها زیاد نمی داند.

سفرش خیلی کوتاه بود. با وجود تمام اصرار های پیرمرد و پیرزن، پسرک که دلش را آن سوی دنیا جا گذاشته بود پس از یک هفته بازگشت. آن یک هفته هم بیشتر به زاری و عزا داری گذشت و پیرمرد فرصت نکرد از نوه اش بپرسد که در آن سوی دنیا به او چه ها گذشته. این مساله تا مدتها پیرمرد را رنج می داد. او که همواره فکرمی کرد که رفتن سریع نوه اش به خاطر کم توجهی های او بوده، سالها خود را سرزنش می کرد که چرا با وجود اندوه فراوانش در آن دوران کمی بیشتر تلاش نکرده بود که به نوه اش نزدیکتر شود.

بعد از آن دیگر نوه اش را ندید. آخرین باری که او را دید همان 10 سال پیش بود که مصادف با آغاز تنهایی طاقت فرسایش می شد. پسرک که اکنون مردی 40 ساله بود دیگر به ندرت با پدربزرگش تماس می گرفت. گاه فواصل بین تماسها آنقدر زیاد می شدند که پیرمرد دیگر شک می کرد که نوه اش او را هنوز به یاد داشته باشد. در ته دل می دانست که به نوه اش بسیار وابسته است و در این دنیا دلش به چیزی به جز تماسهای او خوش نیست ولی غرورش به شدت سعی می کرد این مساله را از او مخفی کند. دیگر از ساعتها چشم دوختن به تلفن خسته شده بود. با هر یک باری که تلفن زنگ می زد و با امیدواری گوشی را برمی داشت و متوجه می شد که او نیست انگار می مرد و زنده می شد. همیشه تا چندین ماه پس از هر تماس، امیدوارانه به انتظار تماس بعدی می نشست و هر بار نیز فواصل طولانی بین تماسها جای امید را در دل پیر مرد به تلخی اندوهناکی می دادند.

تلویزیون برنامه دیگری پخش می کرد. برنامه ها همیشه یکی پس از دیگری عوض می شدند و پیرمرد فقط لحظاتی کوتاه از هر کدام را متوجه می شد. همیشه زود در افکارش غرق می شد. تازگی ها افسار ذهنش از دستش رها شده بود و غبار غمناکی دیدگاهش را از آینده تیره کرده بود. دیگر منتظر تماس نوه اش نبود. این انتظار بی انتها دیگر به نظرش چون بهانه احمقانه ای بود که مدتها پیش برا ی امیدوار کردن دل نا امید خود پیدا کرده بود. این باور که خاطراتش در گذشته یخ زده اند و ماجرای جدیدی به آنها اضافه نخواهد شد افکارش را فقط به یک سو سوق می داد: مرگ. در زندگی همیشه از مرگ ترسیده بود ولی در این چند سال اخیر آن را تنها چاره رهایی ازاین تنهایی طاقت فرسا می دید. دیگرمرگ را مرحله ای دیگر از زندگی می دانست که از مدتها پیش انتظارش را کشیده بود.

در افکارش غرق بود که زنگ تلفن به صدا در آمد. با بی تفاوتی به تلفن نگاه کرد و از جا تکان نخورد. دیگر حتی فکر هم نمی کرد که ممکن است نوه اش باشد و از جواب دادن به تلفن های دیگر هم خسته بود. بالاخره تصمیم خود را گرفت. گوشی را برداشت و برای چند ثانیه سکوتی مطلق فضا را در بر گرفت و سپس اشک از چشمانش سرازیز شد. تمامی نقاط بدنش ازخوشحالی و سرور بی حس شدند و چشمهای نمناکش دوباره رنگ امید به خود گرفتند. آرامشی خاص آهنگ زیبایی به حرکات اندامش بخشید. احساس هیجان شدیدش به سختی به او اجازه می داد که افکارش را شمرده به زبان بیاورد ولی با این وجود تلاش می کرد که تمامی صحبتهایی را که در این مدت در ذهن خود پرورانده بود بیان کند. مکالمه اش چند دقیقه ای بیش طول نکشید. صحبتش که تمام شد چند دقیقه ای ساکت سر جایش نشست، چشمهایش را بست و آهسته گریست و تا می توانست از احساس زیبایش لذت برد.

آن شب پیش از خواب به یاد آورد که آخرین باری که چنین احساسی داشت 6 ماه پیش بود و پیش از آن 1 سال و نیم پیش و پیش از آن هم 4 سال پیش و هر بار مصادف بود با تاریخ هایی که نوه اش تماس گرفته بود. چشمهایش را که بست با خود پذیرفت کرد که تنها چیزی که در دنیا خوشحالش می کرد تماسهای نوه اش بود. تاریخ دقیق تک تک تماسها را از حفظ بود. با وجود اینکه فواصل بین تماسها برای دلِِِ تنگ و بی صبر پیرمرد هنوز خیلی طولانی بود، از اینکه آخرین دوران انتظارش از چند سال به 6 ماه کاهش یافته بود بسیار خوشحال بود. احساس امیدواری سراسر وجودش را در بر گرفته بود و به او اطمینان می داد که دوران انتظارش برای تماس بعدی کوتاه تر خواهد بود. در ته دل می دانست که فردا وقتی از خواب بیدار شود روز بسیار زیبایی را شروع خواهد کرد و دلیلی روشن برای خوش بین بودن نسبت به آینده خواهد داشت. آن شب پیرمرد بعد از مدتها به خواب آرامی فرو رفت و در خواب دوباره همان رویای شیرینی را دید که آخرین بار 6 ماه پیش و پیش از آن یک سال و نیم پیش و 4 سال پیش دیده بود

Friday, May 26, 2006

هویت من

چشمهام رو که باز کردم دیدم جام خیلی تنگه. هنوزحالم خیلی بده. از موقعی که اون مرد سنگدل من رو به زور از مزرعه مون برد دیگه چیزی یادم نمیاد. نمیدونم کجام، چرا اینجام و کجا قراره برم؟ از این ابهام سرم گیج میره. یه نگاهی به خودم انداختم و دیدم یه لباس مسخره ای تنمه. یه پیراهن نارنجی و یه شلوار سفید با یه نوشته ای روش. دور و بر خودمو نگاه کردم و دیدم همه کسانی که اینجا هستن هم همین لباس مسخره تنشونه. دارم از گرما میمیرم. جام انقدر تنگه که کوچکترین تکونی نمیتونم بخورم. همه کیپ تا کیپ به هم چسبیدیم. اتاق که چه عرض کنم این جعبه ای که ما رو توش گذاشتن خیلی فضای دلگیری داره.

احساس غریبی دارم. دیگه زندگی برام اون مفهوم قبلی رو نداره. زندگی برام پوچ شده. تو افکار خودم بودم که ناگهان دستی به سمت جعبهء ما اومد و بغل دستی منو برداشت. داد میزد و کمک می خواست ولی از دست من کاری بر نمی اومد. نمی دونم اون دوست کجا رفت ولی فقط اینو میدونم که هرچی انتظارشو کشیدم نیومد. سعی کردم با کسی رابطه بر قرار کنم تا از این تنهایی دربیام. از یکی از کسانی که اونجا بود اسمش رو پرسیدم ولی مثل اینکه او از ناراحتی حتی اسم خود رو نیز از یاد برده بود.

از بیرون جعبه صدایی به گوشم رسید: "آقا یه نخ سیگار لطفا". صدا جوان بود، حدود 15 ساله. در فکر تخمین زدن سن پسر جوان بودم که ناگهان احساس کردم چیزی با فشار سرم رو گرفت و بلندم کرد و از جعبه بیرون آورد. تازه فهمیدم بیرون اون جعبه چه خبره. از تکان شدید سرم گیج رفت و حالم بد شد و از هوش رفتم.

به هوش که اومدم هیچ جا رو نمی تونستم ببینم؛ اطرافم خیلی تاریک بود. چشمهام که یه خورده بیشتر به تاریکی عادت کرد حس کردم یه کس دیگه ای هم اونجا هست. یه موجود مکعب مستطیل فلزی بود. بهش سلام کردم و ازش اسمشو پرسیدم. با غرور خاصی گفت: "من فندک هستم". بهش گفتم: "تو رو هم از همون مزرعهء سرسبز اوردن؟". با همون غرور خاص گفت: "نخیر، من با تو فرق دارم. تو یه سیگار هستی بیچاره و محکوم به فنایی". با تعجب گفتم: "سیگار؟"! این اسم رو یه جای دیگه هم شنیده بودم ولی معنی شو نمی دونستم. با خودم فکر کردم که شاید "سیگار" یه فحشه و فندک برای تحقیر کردنم بهم فحش میده. بهش اعتنایی نکردم و ازش پرسیدم: "ما الان کجا هستیم؟". گفت: "در جیب شلوار یه پسر جوان".

دست پسر جوان داخل جیب اومد و منو گرفت و از جیب بیرون آورد و به سمت دهان خود برد. داشتم از ترس میمردم. فکر کردم می خواد منو بخوره ولی فقط منو لب دهنش گذاشت. فندک تو اون یکی دستش بود. بالا اومد، درش باز شد و آتش گرفت. خواستم نجاتش بدم ولی نمی تونستم کوچکترین تکونی بخورم. فریاد زدم بلکه پسرک نجاتش بده ولی صدام انقدر ضعیف بود که حتی خودم هم به سختی می شنیدمش. فندک داشت همینطور به پای من نزدیک و نزدیکتر می شد. خواستم پام رو جمع کنم که نسوزه ولی این لباس تنگ بهم اجازه نمی داد.

پایم داشت می سوخت. فریاد می زدم ولی انگار کسی صدام رو نمی شنید. نوک پایم که به گلوله آتشی تبدیل شده بود، جلو و جلوتر می آمد و خاکستر می شد. ضربه ای به سرم خورد و سرم کمی گیج رفت. پایم رو که نگاه کردم دیدم قسمتی ازش نیست. به خودم گفتم: "من در حق چه کسی بدی کردم که باید شاهد سوختن خود باشم؟". تا کمر سوخته بودم که ناگهان دوست پسر جوان گفت: "یالا خاموشش کن مامانت اومد". پسرک مرا به زمین پرت کرد.

سرم به شدت به زمین خورد و درد گرفت. پایم هنوز می سوخت. با وجود وضع وحشتناکی که داشتم از اینکه از دست اون پسر جوان راحت شده بودم خوشحال بودم. نور خورشید که مستقیم به صورتم می تابید بهم اجازه داد که برای چند ثانیه درد بدن سوخته ام رو حس نکنم. در افکار خود بودم که ناگهان سایه ای بالای سر خود دیدم. سایهء کفش پسر جوان بود که به سمت من نزدیک و نزدیکتر می شد. داد زدم که بفهمه که من اینجا هستم ولی انگار می خواست منو از قصد له کنه. پایش روی جسم من اومد و با کوچکترین فشارش احساس راحتی خاصی بهم دست داد.

از جایم بلند شدم. بسیار سبک شده بودم. دیگر پایم نمی سوخت. بالا و بالاتر می رفتم. داشتم پرواز می کردم. از بالا خودم رو دیدم که رو زمین افتاده ام و له شده ام و سه چهار متر اونطرف تر مادری که با پسر جوان دعوا می کنه. مدتها بود که چنین آرامشی نداشتم. مثل بادکنکی که بندش پاره شده باشه بالا و بالاتر می رفتم و دنیا کوچک و کوچکتر می شد تا اینکه به نقطه ای تبدیل شد

Thursday, May 25, 2006

افتتاح وبلاگ

.امروز بالاخره وبلاگ من افتتاح شد