Friday, May 26, 2006

هویت من

چشمهام رو که باز کردم دیدم جام خیلی تنگه. هنوزحالم خیلی بده. از موقعی که اون مرد سنگدل من رو به زور از مزرعه مون برد دیگه چیزی یادم نمیاد. نمیدونم کجام، چرا اینجام و کجا قراره برم؟ از این ابهام سرم گیج میره. یه نگاهی به خودم انداختم و دیدم یه لباس مسخره ای تنمه. یه پیراهن نارنجی و یه شلوار سفید با یه نوشته ای روش. دور و بر خودمو نگاه کردم و دیدم همه کسانی که اینجا هستن هم همین لباس مسخره تنشونه. دارم از گرما میمیرم. جام انقدر تنگه که کوچکترین تکونی نمیتونم بخورم. همه کیپ تا کیپ به هم چسبیدیم. اتاق که چه عرض کنم این جعبه ای که ما رو توش گذاشتن خیلی فضای دلگیری داره.

احساس غریبی دارم. دیگه زندگی برام اون مفهوم قبلی رو نداره. زندگی برام پوچ شده. تو افکار خودم بودم که ناگهان دستی به سمت جعبهء ما اومد و بغل دستی منو برداشت. داد میزد و کمک می خواست ولی از دست من کاری بر نمی اومد. نمی دونم اون دوست کجا رفت ولی فقط اینو میدونم که هرچی انتظارشو کشیدم نیومد. سعی کردم با کسی رابطه بر قرار کنم تا از این تنهایی دربیام. از یکی از کسانی که اونجا بود اسمش رو پرسیدم ولی مثل اینکه او از ناراحتی حتی اسم خود رو نیز از یاد برده بود.

از بیرون جعبه صدایی به گوشم رسید: "آقا یه نخ سیگار لطفا". صدا جوان بود، حدود 15 ساله. در فکر تخمین زدن سن پسر جوان بودم که ناگهان احساس کردم چیزی با فشار سرم رو گرفت و بلندم کرد و از جعبه بیرون آورد. تازه فهمیدم بیرون اون جعبه چه خبره. از تکان شدید سرم گیج رفت و حالم بد شد و از هوش رفتم.

به هوش که اومدم هیچ جا رو نمی تونستم ببینم؛ اطرافم خیلی تاریک بود. چشمهام که یه خورده بیشتر به تاریکی عادت کرد حس کردم یه کس دیگه ای هم اونجا هست. یه موجود مکعب مستطیل فلزی بود. بهش سلام کردم و ازش اسمشو پرسیدم. با غرور خاصی گفت: "من فندک هستم". بهش گفتم: "تو رو هم از همون مزرعهء سرسبز اوردن؟". با همون غرور خاص گفت: "نخیر، من با تو فرق دارم. تو یه سیگار هستی بیچاره و محکوم به فنایی". با تعجب گفتم: "سیگار؟"! این اسم رو یه جای دیگه هم شنیده بودم ولی معنی شو نمی دونستم. با خودم فکر کردم که شاید "سیگار" یه فحشه و فندک برای تحقیر کردنم بهم فحش میده. بهش اعتنایی نکردم و ازش پرسیدم: "ما الان کجا هستیم؟". گفت: "در جیب شلوار یه پسر جوان".

دست پسر جوان داخل جیب اومد و منو گرفت و از جیب بیرون آورد و به سمت دهان خود برد. داشتم از ترس میمردم. فکر کردم می خواد منو بخوره ولی فقط منو لب دهنش گذاشت. فندک تو اون یکی دستش بود. بالا اومد، درش باز شد و آتش گرفت. خواستم نجاتش بدم ولی نمی تونستم کوچکترین تکونی بخورم. فریاد زدم بلکه پسرک نجاتش بده ولی صدام انقدر ضعیف بود که حتی خودم هم به سختی می شنیدمش. فندک داشت همینطور به پای من نزدیک و نزدیکتر می شد. خواستم پام رو جمع کنم که نسوزه ولی این لباس تنگ بهم اجازه نمی داد.

پایم داشت می سوخت. فریاد می زدم ولی انگار کسی صدام رو نمی شنید. نوک پایم که به گلوله آتشی تبدیل شده بود، جلو و جلوتر می آمد و خاکستر می شد. ضربه ای به سرم خورد و سرم کمی گیج رفت. پایم رو که نگاه کردم دیدم قسمتی ازش نیست. به خودم گفتم: "من در حق چه کسی بدی کردم که باید شاهد سوختن خود باشم؟". تا کمر سوخته بودم که ناگهان دوست پسر جوان گفت: "یالا خاموشش کن مامانت اومد". پسرک مرا به زمین پرت کرد.

سرم به شدت به زمین خورد و درد گرفت. پایم هنوز می سوخت. با وجود وضع وحشتناکی که داشتم از اینکه از دست اون پسر جوان راحت شده بودم خوشحال بودم. نور خورشید که مستقیم به صورتم می تابید بهم اجازه داد که برای چند ثانیه درد بدن سوخته ام رو حس نکنم. در افکار خود بودم که ناگهان سایه ای بالای سر خود دیدم. سایهء کفش پسر جوان بود که به سمت من نزدیک و نزدیکتر می شد. داد زدم که بفهمه که من اینجا هستم ولی انگار می خواست منو از قصد له کنه. پایش روی جسم من اومد و با کوچکترین فشارش احساس راحتی خاصی بهم دست داد.

از جایم بلند شدم. بسیار سبک شده بودم. دیگر پایم نمی سوخت. بالا و بالاتر می رفتم. داشتم پرواز می کردم. از بالا خودم رو دیدم که رو زمین افتاده ام و له شده ام و سه چهار متر اونطرف تر مادری که با پسر جوان دعوا می کنه. مدتها بود که چنین آرامشی نداشتم. مثل بادکنکی که بندش پاره شده باشه بالا و بالاتر می رفتم و دنیا کوچک و کوچکتر می شد تا اینکه به نقطه ای تبدیل شد

Thursday, May 25, 2006

افتتاح وبلاگ

.امروز بالاخره وبلاگ من افتتاح شد