Monday, June 05, 2006

یک اتفاق خوب

ساعتها جلوی تلویزیون نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد. سخت در فکر بود. غصه تنهایی اش را می خورد. 80 سالش بود و 10 سال گذشته زندگی اش را در تنهایی مطلق گذرانده بود. جوان تر که بود از تنهایی اش خیلی لذت می برد. همیشه به محض اینکه فرصتی پیدا می شد، شروع به قدم زدن می کرد و با ظرافت خاصی ماجراهای مهم زندگی اش را از ابتدا برای خود بلند بلند بازگو می کرد. انگار این کاربه او کمک می کرد که به وقایع از دیدگاه جدیدی نگاه کند و استنباطش را از ماجراها پا به پای شخصیتش و معیارهای اخلاقی اش رشد بدهد.

از10 سال پیش که همسرش را از دست داد، زندگی بیش از آنچه که در جوانی فکرش را کرده بود به او برای تنهایی و فکرکردن فرصت داد. در این مدت آنقدرخاطراتش را مرور کرد که دیگر تصاویر کم کم از صفحه ذهنش محو شدند. دیگر وقتی به خاطراتش فکر می کرد به جای تصاویر واقعی خاطرات بیشتر تصاویری که سالها در ذهنش ساخته و پرداخته بود در فکرش مجسم می شدند. با خاطرات خودش بیگانه شده بود و دیگر از تنهایی اش لذت نمی برد. خیلی از اوقات به مهمترین خاطرات زندگی اش شک می کرد و با وجود اینکه از ته دل می دانست که واقعا اتفاق افتاده اند، چون تصویر واضحی ازآنها در ذهن نداشت، راهی برای مطمئن کردن دل لرزانش پیدا نمی کرد. پیرمرد تلخ ترین سالهای زندگی اش را می گذراند.

دراین دنیا خیلی تنها بود. هر دو تا پسرش را به همراه خانواده هایشان 10 سال پیش در یک تصادف وحشتناک از دست داد و همسرش هم که بعد از آن ماجرا دچار افسردگی شدیدی شد 3 ماه بعد دق کرد و مرد. دوستان و آشنایان هم به مرور یکی پس از دیگری رفتند و هر کدام به نوعی پیرمرد را تنهاتر کردند. در تمام این دنیا فقط کوچکترین نوه اش برایش باقی مانده بود که 25 سال پیش به آن سوی دنیا مهاجرت کرده یود و این غیبت باعث شده بود که از آن حادثه جان گداز در امان بماند.

نوه اش را خیلی دوست داشت. پسرک به علت گرفتاری شدید کاری پدر و مادرش بیشتر دوران کودکی اش را پیش پیرمرد و مادربزرگش گذرانده بود. از همان ابتدا رابطه عاطفی عمیقی بین پدربزرگ و نوه حس می شد. پیرمرد توانایی های فوق العاده ای در بچه می دید و سعی می کرد که هر روز چیز جدیدی به او یاد بدهد و با هر نکتهً جدیدی که نوه اش یاد می گرفت، احساس وجد و سرور سراپایش را فرا می گرفت و با تمام وجود به او افتخار می کرد. پسرک هم از 2 , 3 سالگی عاشق پدر بزرگش شده بود و او را بهترین مرد دنیا می دانست. پسرک روزها در حیاط خانهء پدربزرگ ساعتها به او که مشغول کار کردن بود خیره می شد و درون دل او را تمجید می کرد. همیشه به جعبه ابزار پدر بزرگش نگاه می کرد و در رویاهایش خودش را می دید که بزرگ شده و جعبه ابزار پدر بزرگ را در کنارش دارد و با زبردستی مشغول استفاده از ابزارهاست. پدر بزرگ هم که شباهت غریبی بین خود و نوه اش حس می کرد، با سر افرازی در رویاهایش نوه اش را می دید که بزرگ شده و همه موفقیت هایی را که خودش نتوانسته بود در این دنیا کسب کند بدست آورده است.

روزی که پسرک از مملکت رفت قسمتی از وجود پیرمرد را هم با خودش برد. پیرمرد خیلی تلاش کرده بود که پدر و مادرپسرک را متقاعد کند که اجازه بدهند پسرک در مملکت خودشان تحصیل کند اما موفق نشده بود. به او می گفتند که مملکت خودشان محیط مناسبی برای تحصیل کردن ندارد. پسرک آن روز به پدر بزرگش که با استواری جلوی سرازیر شدن اشکهایش را گرفته بود گفت که به زودی باز خواهد گشت ولی بعدها سرنوشت نشان داد که بازگشتش آنقدر هم زود نبود و علَتش هم با آنچه که هر دو فکر می کردند متفاوت.

پسرک 15 سال بعد برای مراسم ترحیم والدینش بازگشت. سالهای دوری فاصله بین پیرمرد و نوه اش را به صورت نا باورانه ای زیاد کرده بود. پیر مرد که هنوز تصویر جوانی 15 ساله را از نوه اش در ذهن داشت، ازبرخورد با مردی 30 ساله، با قامتی بلند و چهره ای پخته بسیار متحیر بود و کمی با او غریبی می کرد. پسرک هم که در این مدت سرد و گرم دنیا را در کشوری غریب چشیده بود حس می کرد که چیزهایی دیده و یاد گرفته که دیگر پدر بزرگش از آنها زیاد نمی داند.

سفرش خیلی کوتاه بود. با وجود تمام اصرار های پیرمرد و پیرزن، پسرک که دلش را آن سوی دنیا جا گذاشته بود پس از یک هفته بازگشت. آن یک هفته هم بیشتر به زاری و عزا داری گذشت و پیرمرد فرصت نکرد از نوه اش بپرسد که در آن سوی دنیا به او چه ها گذشته. این مساله تا مدتها پیرمرد را رنج می داد. او که همواره فکرمی کرد که رفتن سریع نوه اش به خاطر کم توجهی های او بوده، سالها خود را سرزنش می کرد که چرا با وجود اندوه فراوانش در آن دوران کمی بیشتر تلاش نکرده بود که به نوه اش نزدیکتر شود.

بعد از آن دیگر نوه اش را ندید. آخرین باری که او را دید همان 10 سال پیش بود که مصادف با آغاز تنهایی طاقت فرسایش می شد. پسرک که اکنون مردی 40 ساله بود دیگر به ندرت با پدربزرگش تماس می گرفت. گاه فواصل بین تماسها آنقدر زیاد می شدند که پیرمرد دیگر شک می کرد که نوه اش او را هنوز به یاد داشته باشد. در ته دل می دانست که به نوه اش بسیار وابسته است و در این دنیا دلش به چیزی به جز تماسهای او خوش نیست ولی غرورش به شدت سعی می کرد این مساله را از او مخفی کند. دیگر از ساعتها چشم دوختن به تلفن خسته شده بود. با هر یک باری که تلفن زنگ می زد و با امیدواری گوشی را برمی داشت و متوجه می شد که او نیست انگار می مرد و زنده می شد. همیشه تا چندین ماه پس از هر تماس، امیدوارانه به انتظار تماس بعدی می نشست و هر بار نیز فواصل طولانی بین تماسها جای امید را در دل پیر مرد به تلخی اندوهناکی می دادند.

تلویزیون برنامه دیگری پخش می کرد. برنامه ها همیشه یکی پس از دیگری عوض می شدند و پیرمرد فقط لحظاتی کوتاه از هر کدام را متوجه می شد. همیشه زود در افکارش غرق می شد. تازگی ها افسار ذهنش از دستش رها شده بود و غبار غمناکی دیدگاهش را از آینده تیره کرده بود. دیگر منتظر تماس نوه اش نبود. این انتظار بی انتها دیگر به نظرش چون بهانه احمقانه ای بود که مدتها پیش برا ی امیدوار کردن دل نا امید خود پیدا کرده بود. این باور که خاطراتش در گذشته یخ زده اند و ماجرای جدیدی به آنها اضافه نخواهد شد افکارش را فقط به یک سو سوق می داد: مرگ. در زندگی همیشه از مرگ ترسیده بود ولی در این چند سال اخیر آن را تنها چاره رهایی ازاین تنهایی طاقت فرسا می دید. دیگرمرگ را مرحله ای دیگر از زندگی می دانست که از مدتها پیش انتظارش را کشیده بود.

در افکارش غرق بود که زنگ تلفن به صدا در آمد. با بی تفاوتی به تلفن نگاه کرد و از جا تکان نخورد. دیگر حتی فکر هم نمی کرد که ممکن است نوه اش باشد و از جواب دادن به تلفن های دیگر هم خسته بود. بالاخره تصمیم خود را گرفت. گوشی را برداشت و برای چند ثانیه سکوتی مطلق فضا را در بر گرفت و سپس اشک از چشمانش سرازیز شد. تمامی نقاط بدنش ازخوشحالی و سرور بی حس شدند و چشمهای نمناکش دوباره رنگ امید به خود گرفتند. آرامشی خاص آهنگ زیبایی به حرکات اندامش بخشید. احساس هیجان شدیدش به سختی به او اجازه می داد که افکارش را شمرده به زبان بیاورد ولی با این وجود تلاش می کرد که تمامی صحبتهایی را که در این مدت در ذهن خود پرورانده بود بیان کند. مکالمه اش چند دقیقه ای بیش طول نکشید. صحبتش که تمام شد چند دقیقه ای ساکت سر جایش نشست، چشمهایش را بست و آهسته گریست و تا می توانست از احساس زیبایش لذت برد.

آن شب پیش از خواب به یاد آورد که آخرین باری که چنین احساسی داشت 6 ماه پیش بود و پیش از آن 1 سال و نیم پیش و پیش از آن هم 4 سال پیش و هر بار مصادف بود با تاریخ هایی که نوه اش تماس گرفته بود. چشمهایش را که بست با خود پذیرفت کرد که تنها چیزی که در دنیا خوشحالش می کرد تماسهای نوه اش بود. تاریخ دقیق تک تک تماسها را از حفظ بود. با وجود اینکه فواصل بین تماسها برای دلِِِ تنگ و بی صبر پیرمرد هنوز خیلی طولانی بود، از اینکه آخرین دوران انتظارش از چند سال به 6 ماه کاهش یافته بود بسیار خوشحال بود. احساس امیدواری سراسر وجودش را در بر گرفته بود و به او اطمینان می داد که دوران انتظارش برای تماس بعدی کوتاه تر خواهد بود. در ته دل می دانست که فردا وقتی از خواب بیدار شود روز بسیار زیبایی را شروع خواهد کرد و دلیلی روشن برای خوش بین بودن نسبت به آینده خواهد داشت. آن شب پیرمرد بعد از مدتها به خواب آرامی فرو رفت و در خواب دوباره همان رویای شیرینی را دید که آخرین بار 6 ماه پیش و پیش از آن یک سال و نیم پیش و 4 سال پیش دیده بود